کارگاه آموزشی فتوشاپ

کارگاه آموزشی فتوشاپ - مهلت ثبت نام: 92/5/31

در این دوره هنرجو با امکانات مقدماتی و حرفه ای برنامه فتوشاپ آشنا شده و برای دوره های تخصصی طراحی گرافیک ، طراحی وب ، ویرایش و رتوش تصاویر و غیره آماده خواهد شد.

تبریز - کوی ولیعصر - انتهای شهریار شمالی - 20 متری صفا - سازمان مدیریت صنعتی - طبقه سوم - دفتر آموزش های کوتاه مدت
تلفن: 3308155 داخلی 111-112 
تلفکس: 3316375

تحت نظارت سازمان مدیریت صنعتی آذربایجان شرقی

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات ()

داستان كوتاه / نوشته روي ديوار

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد .

پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده ، به مادرش بگويد.

وقتي مادرش را ديد به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد، تامي با يه ماژيك روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد ! »

مادر آهي كشيد و فرياد زد : « حالا تامي كجاست؟ » و رفت به اطاق تامي كوچولو.

تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلي بدي هستي » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال.

تامي از غصه گريه كرد.

ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد .

تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!

مادر درحاليكه اشك ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.

بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه ميگرد!


+ نوشته شده در دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩ ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات ()

آموزنده / فقر

ميخواهم بگويم ...

فقر ، همه جا سر ميكشد ....

فقر ، گرسنگي نيست ...

فقر ، عرياني هم نيست ...

فقر ، گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند ...

فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ... طلا و غذا نيست ....

فقر ، ذهن ها را مبتلا ميكند ...

فقر ، بشكه هاي نفت را در عربستان ، تا ته سر ميكشد ...

فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ...

فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ...

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند ...

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود ...

فقر ، همه جا سر ميكشد ...

فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ...

فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است ...


+ نوشته شده در دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩ ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات ()

داستان كوتاه / موازي

پسرك پريد لبه‌ی جوی آب و سعي كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به راه‌رفتن. دخترك اما لبه‌ی ديگر جوی آب را انتخاب كرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد. فكر كرد اينجوری هميشه كنار هم هستند.

سرش را كه بلند كرد، انتهاي جوی آب در آن خيابان طويل درست پيدا نبود اما، يك چيز كاملاً مشخص بود؛ آنها موازی همديگر می ‌رفتند، با فاصله يك جوی آب از هم. رسيدنی در كار نبود، حتی تا قيامت!


+ نوشته شده در دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩ ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات ()

داستان کوتاه / اســــــتــخــــــــدام !!

داستان کوتاه ، آموزنده ، داستان های آموزنده ، ماجراهای خواندنی ، خیلی جالب ، داستان

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت.

بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید.

از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید.

سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

یک پیرزن که در حال مرگ است.

یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است.

یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.

شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید.

کدام را انتخاب خواهید کرد؟

دلیل خود را شرح دهید ...

 

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.

پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید.

هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.

شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید.

اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.

شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

 

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد.

او نوشته بود: سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.


+ نوشته شده در یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩ ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات ()

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به مسعود محمدي مي باشد.